شــیــرمــحــمـد ( رسول پرویزی )
روزهای آخر سال بود. هوای دشت گرم ومه آلود و خفه بود. زمین تفتیده بود و می جوشید. هرم گرما مثل آتش دوزخ بدن را می جرزاند.
بدتر آنکه باغ های خرما را آب داده بودند، مه گرم ونفس بری از وسط درختان نخل بر می خاست و گردگرد ده را می گرفت هنوز هوا روشن بود و اشعه خورشید مثل سوزن طلایی به چشم می نشست. چون دیگر فصل ریگ های روان گذشته بود تچه ها از سراها، از میان
اتاق هایی که با خارشتر پوشیده بود، بیرون می آمدند و به بازی مشغول می شدند.
جلو قلعه در میدان ده جمع بودند. بزرگ ها روی سکوی در قاعه نشسته وراجی می کردند، گپ می زدند. ده در همهمه و جنجال مطبوعی فرو رفته بود زن ها تغار سفالی خمیر را به دوش داشتند و برای پختن نان به خانه همسایگانی که تنور داشتند آمد وشد می کردند. لباس های یل سیاه و قرمز و تنبان های خفتی که باد در آن می افتد تماشایی بود. گروه دیگری از زنان و دختران پشت سر هم با مشک ها و کوزه های خالی به چشمه می رفتند . سیاه و قرمز زیر اشعه غرب می درخشیدند. دختران و بیوه گان سیاه می پوشند. شوهردارن و نامزدان پا به ماه عروسی قرمز. این رسم کهن هنوز هم پا پر جاست.
تازه گله های گوسفند و گاوهای شیرده بر می گشتند. بزها بازی کنان و گاوان باوقار و طمانینه و متانت به ده وارد می شدند. در این میان زارعان و باغداران بیل به کول با قیافه های سیاه سوخته و خسته پاورچین پاورچین از بغ ها درآمده به سرا می شدند. بوی مطبوع نان ها تنوری و دود خارهای معطر سوخت، هوای ده را پر کرده بود. با نشستن آفتاب جنبش بی سابقه ای در ده پدیدار می شد. ماه رمضان بود. مردان و زنان برای افطار انتظار می کشیدند. روی صفه آب انبارها، در پشت بام های کاه گلی، در صحن سراهای شنی، حصیرها پهن بود. منقل ها، کلک ها وگاهی سماورهایی به چشم می خورد. ماه رمضان در ده شور وغوغا به پا کرده بود. خرد وبزرگ، مردمی که هیچ تفرح ومشغله ای نداشتند، به درگاه خدا پناه می بردند. ماه ها انتظارمی کشیدند تا« رمضان المبارک» بیاید. شب ها بخورند، قلیان بکشند. آوازبخوانند؛ وروزها تا لنگ ظهربخوابند وبعد کج خلقی کنندوبی حوصلگی نشان دهند تاافطاربشود وازنوکارشب گذشته را تکرارگردد.
ازماه ها قبل هرکس به فراخور وسعش تهیه می دید. هاون های برنجی وسنگی به صدا درمی آمد. رفت وآمد شروع می شد. گندم ها را می کو فتند. حبوبات را لپه می کردند، کلوک ها را ترشی می انداختند این کارها که تمام می شد، روز شماری می کردند... یکی دوروز هم به پیشوازمی رفتند وازعمورمضان استقبال می کردند.
درایام روزه گاهی قیافه پیرمردان ده رقت انگیزبود. گرسنگی گوشتشان را آب کرده بود. ازقیافه ورچروکیده سیاه وآفتاب خورده فقط پوست واستخوانی مانده بود. مثل اسکلت، مثل مرده از گور گریخته، کنارمساجد، برحه ها، حسینیه ها به امید غروب از حال رفته وخفته بودند. منظره شالی که دورسرپیچیده بودند و فوطه ای که سترعورتشان بود دیدنی بود. گاه آنقدربی حال بودند که فوطه به کنار می رفت، عورت مشکوف می شد و حال پوشاندن او را نداشتند. دراین هنگام بچه ها مسخرگی می کردند. زن ها که رد می شدند پیف کرده تف می انداختند وجوانها بدوبیراه می گفتند ولی پیرمردان همچنان با دهان باز، غش کرده وبی حال خواب بهشت می دیدند وتکان نمی خوردند.
همراه غروب دهم رمضان زارمحمد از دور پیدا شد. مثل همیشه سوار الاغ دیزه اش بود. اما برخلاف همیشه سردماغ نبود. سرش برسینه اش فروافتاده بود و به حرکت پای الاغ مثل پاندول ساعت جلو وعقب می رفت. همه خیال می کردند روزه زارمحمد را برده است. همین طور وارفته به درقلعه رسید. ساکت وبی حرکت وارد شد. سلام کرد، نشاط ازصورت زارمحمد گریخته بود. قیا فه اش آشفته ودرهم می نمود.
گویی اتفاقی افتاده که محمد را ازپا درآورده بود. هیچ وقت زارمحمد این طورنبود. وقتی از بندر برمی گشت می گفت ومی خندید وپسته شکنی می کرد. به بچه ها آب نبات ونقل می داد دم قلعه کدخدا را دست می انداخت خبرهای بندر را می داد. بندری ها را مسخره می کرد. گاهی قصه جوان های بندری را می گفت که آب تندی(عرق) می خوردند وایستاده می شاشند. اما این بارسوت وکور وارد شد وچون بقیه مردها که درقلعه ایستاده بودند رمقشان از روزه رفته بود چیزی نگفتند زارمحمد بدون آنکه حرفی بزند غرق سکوت بی دلیلی به طرف خانه اش رفت. اما فردا سکوت شکست سرتا سر ده درحیرت وتعجب شد. زارمحمد زنش، زیره را طلاق داد!
زیره زنی بسازونجیب بود. همه اهل ده به اواحترام می گذاشتند. ازقضا زارمحمدهم جان ودلش زیره بود. کسی ندانست که این طلاق از کجا آب می خورد. حتی شیخ ده هم نتوانست زیرزبان زارمحمد برود وازاوعلت جویا شود. عجب ترآنکه بعد از طلاق باز زیره در خانه زار محمد مانده وحتی فردای آن روزکه زارمحمد به قصد بندر دوباره راه افتاد دستمال سفره غذایش را بست واو را اززیرقرآن رد کرد. موقع رفتن باز زار محمد ساکت بود. مثل موقع آمدنش سرش زیروقیافه اش آ شفته بود. فقط این بارتفنگش را حمایل کرده بود. درده وراجی شروع شد. چرا زارمحمد اینقدر گرفته بود؟ چه آزاری درجانش بود؟ چه آمدنی بود وچه رفتنی؟ چرا زیره را طلاق داد؟ زیره چرا صدایش درنیامد؟ چه سری در این کاراست؟
این سوالات پس ازرفتن زارمحمد دهان به دهان گشت وحتی وقتی مکیه زن کدخدا برای دلداری به خانه زیره رفت وازاوپرسید که چرا طلاقت داد زیره یک جمله جواب داد: مردها حق دارند، هروقت خواستند طلاق می دهند. ده روز از رفتن زارمحمد گذشت. حرفش همچنان در دهان بود و قطع نمی شد. تنگ غروب بود که گرپ وگرپ صدای چند نعل اسب بلند شد. یکی ازبچه ها فریاد کشید، مثل اینکه مارگزیدش. دوان دوان پرید جلو کدخدا و گفت امینه می آید: اسم امینه درآن صفحات با وبا یکی بود. وقتی امینه آمد شلاق و حبس وته تفنگ وسرقت ومرض هم می آمد. همین که کدخدا خبر را شنید سراسیمه شد ودست وپای خود را جمع کرد: بچه ها به مجرد دیدن نشان های پهن امینه به سرعت دویده درخانه ها تپیدند. مردانی که گرداگرد کدخدا نشسته وراجی می کردند تک تک هریک با عذری دم قلعه کناررفتند. ناگهان وکیل مضراب وکیل باشی امینه ازجلو و شش امینه ازعقب رسیدند:
وکیل باشی امینه شکل شمرتعزیه بود. سبیلش مثل پاچه بزسیاه وپشم آلود بود. چشم های بق وازکاسه درآمده داشت با نیم تنه عرق وشوره نمک، جلوقلعه دهنه اسبش را کشید. اسب خسته سر دوپا ایستاد وچرخی خورد و واماند. امینه ها هم پشت سر وکیل باشی ایست کردند، کدخدا ازترس پرید جلواسب وکیل باشی. تعظیم کردو به عنوان احترام دهنه اسب را گرفت. وکیل باشی ضمن آنکه پیاده می شد وهن هن می کرد گفت:کدخدا رضا چه نشسته ای که گاوت زاییده! کدخدا مضطرب شد وچون خاطره های تلخی از ورود این قبیل مهمانان داشت شروع کرد به قسم خوردن که به خدای لایزال جرمی و گناهی نکرده ام. وکیل باشی چپ چپ کدخدا را پایید و گفت مقصراصلی تو نیستی برو بگو بیارندش.
« قربان چه کسی را بیاورم هرکس رامی فرمایید بیاورم.»
« زارمحمد را فوری بفرست بیاورند.»
« خدا نیستش کند که ده روزست حرفش ازدهن نمی افتد. معلوم نیست کدام گور رفته. ده روزاست زنش، را، زن نجیب وزحمت کشش راطلاق داده وراه افتاده ودیگربرنگشته. »
« کدخدا بفرست خانه اش را بگردند، شاید دیشب وامروز آمده باشد. »
« چشم ولی قطعا می دانم درخانه نیست. »
با این حال کدخدا فوری دونفررا فرستاد وآنها هم بعدازچند دقیقه برگشتند وگفتند که زارمحمد هنوزبرنگشته است.
« قربان ممکنه بفرمایدزارمحمد چه کرده است.»
« نمی دانی چه دسته گلی به آب داده، پریروزدربندرپنج نفرراکشته ودررفته.»
« قربان! شوخی نکنید. زارمحمد اهل آدم کشی نبود. جان می کند ونان بخورونمیری درمی آورد.»
« پس بروبپرس!»
گفتگوپایان یافت. امینه ها هم پیاده شدند. اسب هارا آدم های کدخدا گرفتند سفره افطاری دراطاق کدخدا افتاد. امینه های سینه سوخته به خوردن افتادند وفردا هنگام طلوع دوباره راهی شدند تادردهات اطراف زارمحمد راپیدا کنند.زارمحمد کوتاه خونه وچهارشانه بود. بدن سفت وسختی داشت. مثل اینکه عوض گوشت وخون دربدنش سرب ریخته باشندوقتی راه می افتاد پایش ازسنگینی درشن های ده فرو
می نشست. فصل زراعت درده می ماند. زمین باغ را پا کن می کرد. دو ورزای( گاونر) پرزورراپشت خیش راه می برد. مثل بزکوهی فرزوچابک بود.
مانند گربه ازدرخت نخل به هربلندی که بود بالا می رفت. شوخ وچکه ومتلک گوبود. بدون آنکه دلقک باشد شیرین گفتاربودوهمه دوستش داشتند درتمام عروسی ها وعزاها خدمت گزاری می کرد. بدون توقع کمک هرنخلی که عقیم بودوثمرنمی داد زارمحمد به دادش می رسید با صاحب نخل قرارومدارمی کذاشت، آن وقت طبق رسم کهن محل نخل را عروس می کرد. دراین روزها چقدرخوش خلقی می نمود. فوری ازنخل بالا می رفت. چارقد بنارس آخرین عروس ده راروی درخت می انداخت ونقل وآب نبات روی آن می ریخت و
بچه ها را تشویق می کرد که دستک بزنند وپا بکوبند. به زن ها فرمان می داد که کندروبوخوش وزاغ دونشت دود کنند. حال زارمحمد تادرده بود این بود همین که کارهای زراعتی تمام می شد ازده به بندرمی رفت. آنجا در کناردریا منتظرکشتی های تجارتی بود. وقتی کشتی کنارمی گرفت واوهم جزء عمله ها باربری می کرد ازهمه باربران کشتی پرزورتربود. سنگین ترین صندوق ها رابه دوش می گرفت: ازنردبان کشتی چابک به ساحل می آمد. وقتی کارسنگین وکشنده اش تمام می شد قیافه اش مثل صخره مضرس کناردریا سخت وپرچین وچروک می شد. ازخستگی درکنارجان پناه بندردرازمی کشید. مثل یک قطره سرب وآهن بیکاره سفت وبی حرکت به کناری می افتاد. بیست سال ازعمرسی وپنج ساله اواینطورگذشته بود. درتلاش وکوشش، درجان کندن ونان درآوردن زارمحمد ازاین همه کاردرده ودربندرپس اندازی داشت. یکی دوبارآرزوهایش را گفته بود،« می خوام با زن وزیل ازده راه بیفتم، زنم زیره وپسرم خدررابه بندربیاورم. دلم می خواد خدرباسواد بشه. کتوبره. آدم بشه. این همه جون کندم ازنون وجونم کم کردم که خدرراحت بشه. اگرخدرباسواد بشه هم سی خوش خوبه هم سی مو.»
فکرتحصیل خدروفکراینکه روزی خدرمردی باسواد خواهد شد وبه اداره خواهد رفت وبرای پدرش نامه خواهد نوشت و... چنان زارمحمدرا فریفته بود که وسیله این کاریعنی پولش را، پس اندازش را، ازجانش بیشتردوست می داشت. موش چگونه روی قالب صابونی که دزدیده می نشیندوکیف می کند، زارمحمد هم همان طورروی پولش می نشست، هرشب آن رامی شمرد. آنی ازخود جدایش نمی کرد.
درده آن را زیرزمین گوری گندم( آنجا که گندم، غله اش را زیرزمین می کرد.) پنهان می نمود. معذالک راحت نبود. چند روزی یکباربه اسم آنکه گندم ها کونه زده باشد به گوری می رفت وپول را به دقت وارسی می نمود.اما معلوم نشد. چطورعیاران بندری دانستند که زارمحمد پولی دارد. آنقدرزیرپایش نشستند وآنقدرسربه سرش گذاشتندتا بالاخره امید اوویگانه تامین کننده آینده پسرش خدررا ازاوربودند. داستان فریفتن زارمحمد درازاست. این روستای رند با همه رندی فریب خورد طمع به قالبش کردند واوکه جان به عزراییل می داد وپولش را دست نمی زد، پول را به حاجی اسماعیل صراف سپرد. دلال صراف گفت حاجی برایت معامله می کند، آخرهرماه پولت مبلغی خواهد زایید، به جای آنکه کوله پشتی به دوش بگذاری ودرگرمای تابستان جان بکنی تا پشت خیش ازخستگی بمیری حاجی یکی دومعامله می کندویک برده پولت افزون خواهد شد. زارمحمد اول کارراضی نمی شد ولی کم کم نرم شد. به خوصوص اگر پولش دو برابر می گشت دیگر کار تمام بود ، می توانست آلونکی در بندر راه بیندازد زیره و خدر را هم همراه بیاورد و خدر را به مدرسه بفرستد.
غروب یک روز خفه تابستان شش کیسه صد تومانی همه از پنچ قرانی های صاحبقرانی از خرجین زار محمد بیرون آمد و در سر طاس و ظرف پول اسمعیل صراف سرازیر شد. حاجی هم صد قسم خورد که خدا وکیل، با پول زار محمد معامله کند و هرچه صرف کرده باز خدا وکیل، به او بدهد. البته اگر زار محمد دلش خواست حق العملی به حاجی خواهد داد، بعد از تحویل یک فته طلب به زار محمد دادند. زار محمد آن را با دقت تا کرد ودر گوشه کلاهش گذاشت.
اما همین که خداحافضی کرد دل در دلش نماند، هزار جور فکر بد به کله اش آمد، ولی به شیطان لعنت فرستاد و دنبال کارش رفت. چند ماهی از این مقدمه گذشت یک روز که زار محمد برای اطلاع از پس اندازش پیش حاجی اسمعیل رفت دید حاجی مغموم است قلیانی برای زار محمد آوردند. هنوز پک دوم را نزده بود که حاجی شروع به شکایت از روزگار کرد و کم کم صحبت را به بخت و اقبال بد زار محمد کشید و آرام آرام از بدی وضع معاملات سخن گفت و بالاخره آب پاکی را روی دست زار محمد ریخت. زار محمد خیال کرد مطلب مربوط به او نیست. کمی به ظاهر قیافه متاثر برای حاجی گرفت، دعا کرد که انشاء الله اوضاع خوب تر می شود و در آخر گفت:« حاجی وضع پول من چطور است؟ حالا چقدر پول زاییده؟ ما می تونیم زن و زیل خودمون را به بندر بیاوریم؟»
حاجی به سبک معمول بازاریان یک دفعه از کوره در رفت و گفت: « معلوم شد یاسین به گوش خر خواندم. عمو یک ساعتع روضه خواندم، از سر شب قصه گفتم، حالا می پرسی لیلی زن بود یا مرد؟ گفتم پولت را به معامله گذاشتم و ضرر کرد و از میان رفت. »
« چه؟! پولم درمعامله رفت وضررشد وازمیان رفت؟! کی چنین حرفی زد؟ ابدا پولم درمعامله نرفت وپیش شماست وقبض طلب هم پیش من به علاوه همان طورکه دلال روزاول گفت مبلغی هم زاییده است. لابد پول دیگری درمعامله رفته. ازاین گذشته کی اجازه داد پول را به معامله بدهید؟ حالا معامله را به خودم نشان دهید. ازعهده اش برمی آیم. حاجی می دانی من تنگسیرم وزورنمی شنوم. وقتی پای زوربه میان آمد برای یک شاهی هم که شده زیربارنمی روم ولوگردنم را اره کنند. حاجی لعنت برشیطان فرستاد وبه سبک نعل ومیخ گاهی به تندی وگاهی با ملایمت به زارمحمد گفت:
« عموجان معامله وکسب وتجارت یک سرش نفع است، صد سرش ضرر. اگربنا بود همه معاملات نفع کند کسی ورشکست نمی شد من چه کنم توشانس نداشتی! خیلی ها پول به من دادند! نفعش را بردند بعضی ها هم مثل تواقبال ندارند.»
« حاجی اینها همه صوت است من پول رابه توسپرده ام وازتو خواهم گرفت واگرندادی عارض می شوم.»
« هرغلطی می خواهی بکن! دیوارحاشا بلنداست! اصلا پولی به من نسپرده ای! اگرسپرده ای قبض طلبت کو؟»
معلوم شد ازروزاول ازسادگی وصداقت زارمحمد استفاده کرده وکاغذ قلابی به وی داده بودند. قال وقیل راه افتاد. زارمحمد فریاد کنان این طرف وآن طرف می پرید. آن ورزها هنوزعدلیه مبارکه بازنشده بود. هرکس ازدیگری عارض می شد به حاکم شرع می رفت. زارمحمد هم راه خانه حاکم را پیش گرفت. حاکم شرع که سید ریش بلند خوش قیافه ای بودوسینه پهن وشکم ستبری داشت دربیرونی خانه نشسته بود همین که زارمحمد را دید خیلی آرام وپدرانه ازاوپذیرایی کرد. به وی نوید داد که پولش را پس خواهد گرفت. بعد زارمحمد راآرام کرد فردا پیش ازظهربیا اینجا وسپس دونفرازقاپچی های محضررا احضارکردودستورداد که فردا پیش ازظهراسمعیل صراف رابیاورند. زارمحمد بادل قرص ومحکم ازخانه حاکم رفت. فردا به مجردی که زارمحمد به محضرحاکم شرع رسید اوضاع را عوض شده دید. ازفراشان حاکم تا خود آقا قیافه را تغییرداده بودند. به طوری که هنوززارمحمد لب نگشوده بودم که آقا گفت: « زارمحمد توکه تنگسیرهستی وتنگسیریان دروغ نمی گویند. می دانی درغگودشمن خدا ورسول خداست. بیچاره حاج اسعیل قسم ها خورد که ازتوپولی نگرفته! حاج اسمعیل صراف همه می شناسند، همه به اوپول می دهند بااوهمه داد وستد دارد. چطورپول هیچ کس را نخورده جزتو؟»
«آقا به سرمبارکت پول را به وسیله ابول گند رجب دلال حاج اسمعیل به اودادم خودش تا دیروزغروب قبول داشت که پول را گرفته، منتها می گفت به معامه داده معامه آن راازمیان برده است. حالا بکلی حاشا کرده. این طورخوب نیست آقا! وا لله با لله به سرآقا قسم، پول پس اندازمن بود. هستی من بود. پول درس خواندن خدربود. آقا محض خدا بگوحاج اسمیعل پول را پس بده.»
« زارمحمد برو! برو! من تحقیق کرده ازشاهد عادل پرسیده ام، همه به درستی وامانت حاج اسمعیل شها دت دادند. خوبست توبه کنی.»
زارمحمدماتش زد، عجب! پول آدم رامی خورند بعد دست به هم می دهند واین طورجواب درست می کنند.این چه شهریست کا سبش دزد، حاکم شرع وسیدش دزد! با این وجود زارمحمد به این زودی راضی نمی شدپولش هدربرود. پافشاری کرد، دادوبیدادکردنا گاه آقا صدازد وازدونفروکیل عادل شرع که آنجا بودند شهادت خواست که آنان نظربدهند. آن دونفرهم بدون اینکه سابقه داشته باشند هردوتسبیح ها را به گردش درآوردندونظردادند که حاج اسمعیل معصوم پانزدهم است ودرعمرش گناه صغیره نکرده چه رسد به آنکه دزدی کند وپول مردم را بخورد. بعد هم برای اثبات ( عرائض) خود اضافه کردند ما تا شنیده بودیم اهل تنگستان وتنگسیران دزد و راهزن نبودند و بدین ترتیب محاکمه پایان یافت.
دنیا پیش چشم زار محمد تیره شد. بغوض گلویش را گرفت. خونش می جوشید و در قلبش سرازیر می شد. ناگهان چشمش برقی زد. یک لحظه ساکت شد و بعد گفت:« خوب حالا که روزه یا حسین»، زار محمد با ادای این ضرب المثل بی خداحافظی راه افتاد. در کوچه هیچ نگفت. یکسره به طرف کاروانسرا رفت. الاغش را از اخور گرفت و رو به راه گذاشت. چند روز زار محمد به بندر برگشت. صبح بود به طرف بازار راه افتاد. هنوز همه دکان ها باز نشده بود روبروی دکان بسته حاج اسمعیل رسید. کمی ناراحت شد. اما همینطور قدم
می زد و در بازار بالا و پایین می رفت. ناگهان صدای حاجی را شنید که الحمد خوانان کلید را به قفل صراف خانه انداخت و به شیطان لعنت کرد و چند فوت به چپ و راست کرد و تخته دکان را برداشت. هنوز حاجی تشک زیر پایش را صاف نکرده بود که زار محمد مقابلش سبز شد؛
« حاجی سلام علیکم.»
« علیک سلام! بر شیطان لعنت! بر حرومزاده شیر ناپاک خورده لعنت! اول دشت با کی روبرو می شوم؟ زار محمد از جان من چه می خواهی؟ مثل سگ دم دکان کله پزی مرا ول نمی کنی. آخرخجالت خوب چیزی اشت.»
« حاجی از خر شیطان پیاده شو. پول مرا پس بده. این پول با خون جگر جمع شده، هستی من وپسرم بسته به همین پول است.»
« زار محمد زبان روزه اذیتم مکن زبان از من نگیر، پول چه؟ کشک چه؟ پشم چه؟ برو پی کارت. »
« حاجی پولم را خورده ای، گردن کفتی هم می کنی! زور هم می گویی اینکه نمی شود! »
« زار محمد! حرف همان بود که گفتم والسلام اگر تا تیغ آفتاب هم اینحا بمانی و اگر انقدر بایستی که علف زیر پات سبز شود حرف همین است.»
« حاجی یک بار کفتم من تنگسیرم، زور نمی شنوم. یر بار زور نمی روم. فکرت را جمع کن قبل از آنکه کار به جای باریکم برسد پولم را بده و راحتم کن.»
« لا اله الا الله! دیشب خواب دیدم دیوار خلا رویم خراب شد، اول صبح تعبیر شد. تو رویم افتادی! لعنت خدا بر شیطان! به خرمگس معرکه لعنت! بابا بگذار کاسبی کنم.»
کم کم صدای حاجی و زار محمد بلند شد و بازاریان آرام آرام جمع می شدند که ناگهان زار محمد چوخه اش را عقب زد، تفنگ ده تیرش را درآورد، خیلی خونسرد و آرام به دیوار مقابل دکان حاجی تکیه داد، هنوز حاجی غرغر می کرد و به خرمگس معرکه فحش می داد ناگهان قنداق تفنگ چون معشوقی در آغوش عاشق در بغل زار محمد جا گرفت و با یک حرکت ترق صدای تیر بلند شد. حاجی از پیشخوان دکانش در غلتید و زار محمد مثل برق در کوچه کنار بازار غیبش زد. گلوله در پیشانی حاجی جا گرفته بود. غریو و فریاد در بازار پیچید. گروه گروه مردم گرد صرافی حاجی جمع شدند نعش حاجی میان خون رفته بود. هنوز حیرت و بهت مردم پایان نیافته بود که صدای تیر دیگری به گوش رسید و در دنبال ان به فاصله چند دقیقه جوانی نفس زنان می دوید و می گفت « زار محمد دور قهوخانه کاکی ابول گند رجب را کشت. » ابول گنده رجب دلال فینابین بود. این همان کسی بود که زار محمد را فریفته و پولش را به صراف سپرده بود. زار محمد پس از آنکه تیر را در پیشانی حاجی خالی کرد به دنبال گند رجب به قهوه خانه کاکی رفت. گند رجب پایش را روی پایش گذاشته بود و چون ماه رمضان بود، پشت پرده قلیان می کشید. خیلی کیفور و سرحال بود. وقتی زار محمد را دید که با عجله می آید صدایش زد و متلکی گفت. گویا گفته بود! « امروز حاجی پولت را می دهد، مثل گدای عباس دوس این همه زاری و تضرع نکن. » زار محمد گفته بود: « گند رجب، الان حاجی پولم را داد و این هم کیسه اش. » ناکهان از نو حرکت اول تجدید شد و به سرعت تفنگ از لای چوخه زار محمد بیرون آمد ودر دم گند رجب را خواباند و دوباره مثل قرقی در رفت. زار محمد خودش را به زیر طاق باریکی رساند. کمی مکث کرد، با کنار چوخه اش عرقش را پاک کرد. کمی فکر کرد وبعد تصمیم گرفت: « حالا نوبت آقا است» خیلی آرام زار محمد راه را گرفت و به طرف خانه آقا رفت. در خانه بسته بود زار محمد در زد:
« به آقا بگویید زار محمد تنگسیرست. کمی روغن خوب آورده.»
صدای آقا از بیرونی بلند شد:
« زار محمد خوش امدی. آقا بیا تو. این روزها از ما قهر کرده ای. قاضی عادل همیشه دشمن زیاد دارد.»
« خیر آقا، به سر مبارک قهر نبودم، گرفتار بودم. حالا روغن خوبی از صحرا آورده بودند گفتم ماه رمضان پای خمس برای آقا ببرم.»
« خدا خیرت بدهد زار محمد!»
آقا روی تشکچه نشسته از شدت گرما یک تا پیراهن بود. کمی هم پیراهن آقا بالا رفته بود و قسمتی از شکم ایشان پیدا بود. زار محمد مقابل اطاق آقا رسید.
« بیا تو زار محمد جنبم بنشین. »
« خیر آقا ایستاده بهترست . »
« خوب اقا این چه حکمی بود که دادی؟ با این ریش و عمامه از جدت خجالت نکشیدی که هستی مرا و زن و فرزندم را از دستم ربودی؟ آیا تو را برای این کار روی مسند نشاندند؟ »
« زار محمد! باز که تو گستاخی می کنی. راستی خوب گفته اند که تنگسیر ها خر و زبان نفهمند. »
« بله آقا! حالا برای آنکه حرفم را به تو بفهمانم دیلماج همراهم آورده ام که حرفم را برایت ترجمه کند. »
ناگهان دوباره تفنگ نیبند زار محمد بالا رفت. آقا از جا پرید. خواست در برود. رویش را برگرداند و فریاد کشید که صدای صفیر گلوله در اطاق پیچید و بوی باروت پخش شد. آقا جابجا روی تشکچه در خون غلتید. خواهر و زنش پریدند و از اندرون به بیرونی آمدند و جلو زار محمد را گرفتند. زار محمد گفت: « خواهران بروید و کاری نکنید که اسم من به نامردی در برود و کاردم به خون زن آغشته گردد. » اما چون خیلی جیغ و داد می کردند با ته تفنگ به سینه یکی از آن دو زد و دیگری را انداخت روی او و از در بیرون رفت. درهای بندر بوشهر در بیرون چفت و بست محکم دارد. فوری در را از خارج چفت کرد.
اکنون در بندر شور و غوغایی راه افتاده است. سه نفر پی در پی به دست زار محمد کشته شده اند. هر کس از ترس به این در و آن در می رود هباهو و جنجال غریبی است. آژان ها چندتا چندتا دنبال زار محمد می گشتند. اما از ترس حالشان خراب بود و به مجرد اینکه می شنیدند زار محمد از این کوچه رفت راه را کج کرده از کوچه مقابل می رفتند. با این همه کار زار محمد تمام نشده بود. دو وکیل هم بودند که در کارش دویدند و این پیسی را به سرش آوردند. از اتفاق یکی از وکلا در بندر بود و دیگری شنیده بود که زار محمد سه نفر را کشته و ممکن است به سراغ او بیاید دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و دوان دوان به طرف خانه رفت. از بد حادثه سر یک پیچ زار مچمد را دید که می آید. نفسش بند امد و ناگهان بدنش به لرزه افتاد. زبانش لکنت گرفت با گنگی گفت: « زار محمد! به خدا! به خدا! پولت را الان می دهم. »
زار محمد گفت: « کمی دیر شده است. تو با تسبیح با زندگیم بازی کردی. من با سرب و گلوله بازی خواهم کرد و حالا یک سرب داغ در حلقت می ریزم. »
« مکن! مکن! مکش! مکش! محض رضای... »
صدای تیر دوباره بلند شد و آن مرد در خاک و خون غلتید. کار زار محمد تمام شد. اطرافش را نگاه کرد و دید خانه تیکران ارمنی روبروی اوست و در خانه تیکران سرازیر شد. در را از داخل بست و یکراست رفت در اطاق تیکران، تیکران وحشت زده خواست حرفی بزند و اعتراضی کند. زار محمد داستان را گفت و گفت: « اگر صدایت در امد تو را هم با گلوله سرخ می کنم بدون حرف مرا تا شب نگهدار. »
تیکران گفت: « آی بر چشم. »
وتا غروب زار محمد انجا بود همین که هوا تاریک شد زار محمد از خانه تیکران خارج شد. هنوز آژان ها و گزمه ها این طرف و ان طرف می دویدند. زار محمد آرام ارام راه افتاد ؛ کنار دریا رسید . از جان پناه ساحل به دریا پرید و در میان تاریکی و موج ناپدید گشت. فردا امنیه هاف آژان ها، گزمه ها، دنبال زار محمد بودند و جنازه ها با تشریفات به خاک سپرده شد. اما زار محمد دیگر نبود. اسم او هم نبود. دیگر به او نگفتند زار محمد. همه گفتند شیر محمد، شیر محمد.
و هنوز در ان صفحات داستان شیر محمد بر سر زبان هاست.

